خوراک‌ها:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

**زلزله

همه چيز شبيه دنداني است بي‌عصب . انگار تمام بدنم را عصب‌كشي كرده اند . بي‌حسي را حس مي‌كنم و كمي درد در گوشه ي زخمي لبم. پيشاني چين‌خورده و ابروان افتاده و پلك‌هاي خسته ، لب‌هاي خشك و نه فقط اينهمه ، چهره ي بينوايم را تصوير مي‌كند . همه چيز شبيه دندانيست بي‌عصب. اما خوبي لب‌هاي ترك‌خورده در اين است كه مجال قهقهه زدن را مي‌گيرد و تمام محرك‌هاي بيروني را جز با لبخندي تلخ ، پاسخ نمي‌توان گفت . حركت سريع و تند « او » را كه مي‌نگرم ، لبخندي نثارش مي‌كنم و چه آرامشي مي‌دهد اين لبخند كه سر تا پايش را به سخره مي‌گيرد . و چشمان نيمه بسته ام كه لذت عميق مهم بودن را از « او » مي‌گيرد . « او » كه مي‌گويم ،‌يعني « همه » ،‌يعني چيزي بيش از خودم ، فراتر از « من » ، كسي دور از درونم ، شايد « كمتر » از « همه » ، اصراري نيست ، و باز هم يعني بي‌حسي مطلق .و اينها همه يعني دندان بي‌عصب ، يعني آرزوي يك شوك ، يك حركت ، يك … يك … يك زلزله !

*زلزله

اگر واقعاً زلزله بيايد شايد من هم بميرم. واگر بميرم شايد پرت شوم در قعر جهنم و اگر چنين اتفاقي بيفتد …  (؟)

اين روزها خيلي ضعيف شده ام. وقتي از خواب بيدار مي شوم اين را بيشتر از هر وقت ديگري حس مي كنم. انگار كه مرده بودم و يكباره بالاجبار بايد زنده شوم . هيچ چيز را حس نمي كنم غير از ضعفي كه صحبتش را كردم. ياد رستاخيز مي افتم و باز اينكه چه سخت است دوباره زنده شدن آن هم بعد از آنهمه سكون . و باز تعجب مي كنم كه چرا بايد اين روزها زنده شدن را تمرين كنم. روزي سه چهار بار زنده مي شوم . به سختي ، به سختي . دليل اينكه مي خوابم ضعفم است و دليل اينكه مثل اجساد بيدار مي شوم نيز همين ضعف است . تمام مرگ و زنده باش هاي روزمره ام كلي انرژي از من مي طلبند و من همچنان در عجبم كه چرا اين واژه ها بايد ناگهان وارد زندگي اين چند روزه ام شوند : زلزله ، مرگ ، رستاخيز …

ديشب داشتم از مرگ مي ترسيدم. مخصوصاً وقتي آن صحنه از اغما را ديدم ، عقرب ، كه در گورستان مي خراميد .باز هم ترسيدم وقتي ياد گناهانم افتادم . بيشتر ياد آن گناه كبيره مي افتم. ولي نمي دانم چرا حس بدي نسبت به آن ندارم. انگار اصلاً در دنياي من به اين گناه نمي گويند. ياد خدا مي افتم و اينكه مي فهمم و مي فهمم كه چقدر بايد ساخته هاي دست خودش را دوست داشته باشد . مثل من كه چقدر نقاشي ها يم را ، كه چقدر نوشته هايم را ، كه چقدر دستپختم را ، هر چند نا متناسب و نا موزون و بد مزه باشند ، دوست ميدارم. و باز ياد اين مي افتم كه خدا بر پدر مان دميده بود و ما روح خدايي داريم و اين دوست داشتن هاي من قطره اي از دوست داشتن هاي خداست . هر گز نمي توانم تصور كنم كه خدا انساني را بخاطر حتي گناه كبيره اي دوست نداشته باشد و آن مارها و عقرب ها را كه توصيفاتش در قرآن آمده به جان ما بياندازد . و چقدر ترسيدم از اينكه مبادا به خدا شك كنم. و باز هم ياد خودم افتادم كه آدمها را هر چقدر هم بد ، دوست دارم و ياد خدا افتادم كه بعيد است بي رحم باشد . و خدا كه هر گز نمي تواند بدتر از من باشد . و خدا كه …

و باز هم « زلزله » ،‌« مرگ » ، « رستاخيز » … ديگر نمي توانم بگويم خدا پايش را از زندگيم كنار كشيده . كه حس مي كنم با اين كلمات حرفي براي گفتن داشته . براي من . من ، من !

تبريز ، زلزله ، شنيدم 4 ريشتر …

زلزله

هر چند سال يكبار زلزله هايي در من رخ مي دهد . از آن جهت مي گويم زلزله ، كه ناگهاني و غير قابل پيش بيني است و در حين وقوع كنترلي برآن ندارم. و اما تفاوت در اين است كه احتمالاً به دردناكي زلزله نباشد و شايد نام نشاط آوري هم دارد : قهقهه.

زياد خوشايند نيست. دردناك هم نيست. اما حس سوسپانسيون مانندي به آدم دست مي دهد .يعني در حس دوگانه اي معلق ميشوي . تمايل نداري اين چنين بلند قهقهه بزني ولي عميقاً از آن لحظه رضايت داري .تصور كن (با اسلوموشن ) : درآن چند ثانيه ، درست در بطن قهقهه ، به اين فكر مي كني كه چه حركت زشتي از تو سرزده ، خنده هايت بر فضا مسلط است ، خجالت مي كشي ، ولي انگار ماهيچه هاي صورتت باز تر و آزادتر مي شوند. تصميم مي گيري شات داون كني ، به پوستت فشار وارد مي كني ، سعي مي كني لب هايت را جمع كني .نه! انگار فكت در رفته ! شبيه بادكنكي مي شوي كه از دست رها شده باشد . همچنان مي كوشي . ولي خوب بالاخره باتري ات تمام مي شود . انگار سوزني به بادكنك فروكرده باشي . مي چرخي و مي چرخي و ولو مي شوي . اصلاً كف اتاق پخش مي شوي ، درست مثل ماست ! سرت گيج مي رود ، چشم هايت را مي بندي و دوباره باز مي كني . نگاهي به دور و برت مي اندازي : همه چيز عادي است . كسي از خنده هايت تعجبي نكرده . تعجب مي كني !

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.